|
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 15:42  توسط فاطمه حسین زاده
|
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 20:17  توسط فاطمه حسین زاده
|
حكيمه خاتون، دختر امام محمّد تقى(عليه السلام) و عمّه امام حسن عسكرى(عليه السلام)مى فرمايد: ابا محمّد، حسن بن على(عليهما السلام) شخصى را نزد من فرستاد و پيغام داد: «عمّه جان! امشب براى افطار نزد ما بيا كه شب نيمه شعبان است، خداوند ـ تبارك و تعالى ـ امشب حجّت خود را كه حجّت او در روى زمين است، آشكار مى سازد.» من خدمت آن حضرت شرفياب شدم، عرض كردم: مادر او كيست؟ فرمود: نرجس. عرض كردم: فدايت گردم; قسم به خدا! من اثرى از حاملگى در او نمى بينم. فرمود: بدان! حقيقت همين است كه من به تو مى گويم. پس از اين گفت و گو وارد اندرون خانه حضرت شده سلام كردم و نشستم. نرجس خاتون كفش مرا درآورده و فرمود: بانوى من! حالتان چطور است؟ عرض كردم: بانوى من و خاندان من، تو هستى. فرمود: اين چه حرفى است كه مى زنيد]من كجا و اين مقام بزرگ؟[ عرض كردم: دخترم! خداوند ـ تبارك و تعالى ـ امشب پسرى به تو عطا خواهد نمود كه سروَر دنيا و آخرت است. آنگاه او در حالى كه آثار حجب و حيا در او نمايان بود، آرام نشست. پس از آن كه نماز عشا را خواندم و افطار كردم، به بستر رفته و خوابيدم. نيمه شب براى اداى نماز شب برخاستم. وقتى نمازم به پايان رسيد، نرجس خاتون خوابيده بود و هيچ اثرى از زايمان در او ديده نمى شد. مشغول تعقيبات نماز شدم. دوباره خوابيدم; ناگهان با هراس از خواب پريدم، ديدم نرجس خاتون آرميده وخواب است. در اين هنگام، به وعده امام شك كردم. ناگاه امام(عليه السلام) از اتاق خويش با صداى بلند فرمود:«عمّه جان! عجله نكن نزديك است.» شروع به قرائت سوره«الم سجده» و «يس» نمودم. هنگام قرائت من، نرجس خاتون با هراس از خواب پريد. به طرف او رفتم و گفتم: اسم اللّه عليكِ،( [2] ) آيا چيزى احساس مى كنى؟» فرمود:«آرى، عمّه جان!». عرض كردم: برخود مسلّط باش و دل قوى دار، اين همان است كه به تو گفتم. آنگاه دوباره به خواب رفتم در حالى كه او كاملاً براى زايمان آماده شده بود. ديگر چيزى نفهميدم تا اين كه حضور مولايم حضرت حجت(عليه السلام) را احساس كردم. بيدار شدم، روانداز را كنار زدم ديدم در سجده است. او را در آغوش كشيدم. بسيار پاكيزه بود. در اين هنگام ابامحمّد، حسن بن على(عليهما السلام) با صداى بلند فرمود: «عمّه جان! فرزندم را بياور». او را به نزد حضرت(عليه السلام) بردم، آن بزرگوار كودك را روى يك دست خود گذاشت و دست ديگر را بر پشت او نهاد و پاهايش را به سينه چسبانيد. آنگاه زبان مبارك را در دهان آن طفل چرخاند و دست بر چشمها و گوشها و مفاصل او كشيد و فرمود: «پسرم سخن بگو.» آن مولد مسعود فرمود: «اشهد أن لا إله إلاّ اللّه وحده لاشريك له، و أشهد أنَّ محمّداً رسول اللّه(صلى الله عليه وآله وسلم)» آنگاه بر على اميرالمؤمنين(عليه السلام) و يك يك ائمّه معصومين(عليهم السلام) درود فرستاد تا رسيد به پدر بزرگوار خود، چشم باز كرد و بر آن حضرت سلام نمود. امام حسن عسكرى(عليه السلام) فرمود:«عمّه جان! او را به نزد مادرش ببر تا بر او نيز سلام كند». او را گرفتم و به نزد مادرش بردم; بر مادر خود نيز سلام نمود، پس او را به اتاق امام(عليه السلام) بازگرداندم. حضرت(عليه السلام) فرمود: «عمّه جان! روز هفتم نيز نزد ما بيا». بامدادان كه خورشيد دميد به اتاق امام(عليه السلام) بازگشتم تا با ايشان خداحافظى كنم. وقتى روپوش از گهواره آن مولود مسعود را كنار زدم او را نيافتم. به حضرت عرض كردم: فدايت شوم! سروَرم چه شد؟ فرمود: او را به همان كسى كه مادر موسى(عليه السلام) فرزندش را سپرد، سپردم. روز هفتم به خدمت حضرت(عليه السلام) شرفياب شدم. سلام كردم و در محضرش نشستم. فرمود: «فرزندم را نزد من بياور!» سروَرم را در قنداقه اى نزد حضرت(عليه السلام)آوردم، و آن بزرگوار مجدّداً مانند بار اوّل زبان در دهان او چرخاند; گويى كه به او شير يا عسل مى خورانيد. آنگاه فرمود:«پسرم! سخن بگو» فرمود:«أشهد أن لا إله إلاّ اللّه» و حضرت پيامبر محمّد مصطفى(صلى الله عليه وآله وسلم)را درود و ثنا گفت، و بر على اميرالمؤمنين(عليه السلام) و يك يك ائمّه(عليهم السلام)درود فرستاد تا به پدر بزرگوار خود رسيد، آنگاه اين آيه را تلاوت نمود: (بسم اللّه الرحمن الرحيم* وَنُريدُ اَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذينَ اسْتُضْعِفُوا فِي اْلاَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ اَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوارِثيِنَ* وَ نُمَكِّنَ لَهُمْ فِى الاَْرْضِ وَنُرِيَ فِرْعَوْنَ وَ هامانَ وَ جُنُودَهُما مِنْهُمْ ما كَانُوا يَحْذَرُونَ). «و خواستيم بر كسانى كه در آن سرزمين فرو دست شده بودند منّت نهيم و آنان را پيشوايان ]مردم [گردانيم، و ايشان را وارث ]زمين [كنيم* و در زمين قدرتشان دهيم و ]از طرفى[ به فرعون و هامان و لشكريانشان آنچه را كه از جانب آنان بيمناك بودند، بنمايانيم». موسى بن محمّد ـ كه راوى اين حديث شريف است ـ مى گويد: اين حديث را از عقبه، خادم امام حسن عسكرى(عليه السلام) نيز پرسيدم، او گفته حكيمه(عليها السلام) را تصديق كرد
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 18:27  توسط فاطمه حسین زاده
|
بُشر بن سليمان برده فروش كه از فرزند زادگان ابو ايّوب انصارى، صحابى شريف پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) ـ يكى از شيعيان امام هادى(عليه السلام)و امام حسن عسكرى(عليه السلام)بوده، و در سامرا نيز همسايه حضرت(عليه السلام)بوده است ـ مى گويد: كافور، غلام امام هادى(عليه السلام)، نزد من آمد و گفت:«مولاى مان امام هادى(عليه السلام) تو را مى خواند.» من نزد حضرت(عليه السلام)شرفياب شدم، هنگامى كه در مقابل ايشان نشستم، فرمود:«اى بشر! تو از فرزندان آن گروهى هستى كه پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)را يارى دادند، و اين دوستى در شما هيچ گاه از بين نخواهد رفت، و نسل به نسل به شما به ارث مى رسد، و شما همواره مورد وثوق و اطمينان ما اهل بيت(عليهم السلام) هستيد. اكنون تو را بر آگاهى از رازى مفتخر مى سازم كه به واسطه آن از ساير شيعيان و دوستاران ما برترى و پيشى خواهى گرفت، و آن فرمان من، به توست كه كنيزى را خريدارى كنى.» آنگاه نامه اى زيبا و لطيف به خطّ و زبان رومى نگاشت و با انگشتر مبارك خويش مُهر نمود، و بسته زرد رنگى را بيرون آورد كه در آن دويست و بيست سكّه طلا بود. سپس فرمود: اين نامه را بگير و به بغداد برو، بامدادان هنگام طلوع آفتاب فلان روز بر روى پل فرات حاضر باش. هنگامى كه قايقهاى فروشندگانِ شراب به كنار تو رسيدند و كنيزان را در آنها ديدى، به زودى گروهى از خريداران را مى يابى كه نمايندگان اشرافِ بنى عباس هستند، در ميان آنها عدّه كمى نيز از جوانان عرب به چشم مى خورد. هنگامى كه آنان را ديدى از دور شخصى به نام «عمر بن يزيد» برده فروش را زير نظر داشته باش، او از اوّل روز كنيزى را در معرض فروش نگه مى دارد، كنيز دو قطعه حرير مندرس بر تن دارد كه مانع از نگاه و دست درازى تماشاگران است، و خود را در اختيار كسى كه بخواهد به او دست بزند قرار نمى دهد. در اين حال، صداى ناله او را كه به زبان رومى است از پس نقاب نازكى مى شنوى كه مى گويد: به فريادم برسيد! مى خواهند حرمتم را بشكنند و پرده حجابم را بدرند. در اين هنگام، يكى از خريداران حاضر خواهد شد تا با ميل و رغبت، به خاطر عفّت او، براى خريدن وى سيصد سكّه طلا بپردازد، ولى آن كنيز به زبان عربى مى گويد: اگر مقام و مُلك سليمان بن داود را هم داشته باشى من رغبتى به تو ندارم، بيهوده مال خود را تلف نكن. فروشنده خواهد گفت: چاره چيست؟ من ناچارم كه تو را بفروشم. آن كنيز خواهد گفت: چرا شتاب مى كنى؟ من بايد خريدارى را انتخاب كنم كه قلبم به او و وفا و امانت او آرام بگيرد! در آن هنگام به سوى عمر بن يزيدِ برده فروش برو و به او بگو: من نامه سربسته اى دارم كه يكى از اشراف آن را به خط و زبان رومى نوشته است، و در او كرامت، وفا، شرافت و سخاى خود را شرح داده است. آن را به او بده تا در آن و نويسنده آن بينديشد، اگر به او تمايلى يافت و تو راضى شدى من از سوى او وكيل هستم كه اين كنيز را از تو بخرم. بشر گويد: من تمام اوامر امام هادى(عليه السلام) را اجرا نمودم. هنگامى كه آن كنيز نامه را ديد و خواند به شدّت گريست وگفت: اى عمر بن يزيد! تو را به جان خودت سوگند! مرا به صاحب اين نامه بفروش. او پس از سوگندهاى سخت و بسيار، گفت: اگر مرا به او نفروشى خودم را خواهم كشت. من با فروشنده بر سر قيمت گفت و گوى بسيار كردم تا او به همان مبلغى كه مولايم به من داده بود راضى شد. پولها را به او دادم و كنيز را در حالى كه شاد و خندان بود تحويل گرفتم، و از آنجا به همراه كنيز به خانه كوچكى ـ كه در بغداد براى سكونت اختيار كرده بودم ـ بازگشتم. كنيز در مسير راه آرام و قرار نداشت، همين كه به منزل رسيديم نامه را از گريبان خود بيرون آورد و آن را مى بوسيد و روى ديدگان و صورت خود مى نهاد و بر تن خود مى كشيد. به او گفتم: عجبا! نامه اى را مى بوسى كه صاحبش را نمى شناسى؟ فرمود:«اى بيچاره جاهل كه مقام فرزندان پيامبران را نمى شناسى! گوش فرادار و دل به من بسپار، من مليكه دختر يشوعا ـ پسر قيصر روم ـ هستم، و مادرم از نوادگان - حوارى و جانشين مسيح(عليه السلام) ـ شمعون است. داستانى عجيب دارم كه اكنون تو را از آن با خبر مى سازم. ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 18:22  توسط فاطمه حسین زاده
|
ابوحمزه ثمالى مى گويد: از حضرت امام محمّدباقر(عليه السلام) پرسيدم: اى فرزند رسول خدا! مگر شما ائمه، همه قائم به حق نيستيد؟ فرمود: بلى!. عرض كردم: پس چرا فقط امام زمان(عليه السلام) قائم ناميده شده است؟ حضرت فرمود: هنگامى كه جدّم حسين بن على(عليهما السلام) به شهادت رسيد، فرشتگان آسمان به درگاه خداوند متعال ناليدند و گريستند و عرض كردند: پروردگارا! آيا كسى را كه برگزيده ترين خلق تو را به قتل رسانده است به حال خود وامى گذارى؟ خداوند متعال به آنها وحى فرستاد: آرام گيريد! به عزّت و جلالم سوگند! از آنها انتقام خواهم كشيد، هرچند بعد از گذشت زمانى باشد. آنگاه پرده حجاب را كنار زده و فرزندان حسين(عليه السلام) را كه وارثان امامت بودند، به آنها نشان داد. ملائكه از ديدن اين صحنه بسيار مسرور شدند. يكى از آنها در حال قيام نماز مى خواند. حق تعالى فرمود: به وسيله اين قائم از آنها انتقام خواهم گرفت
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 18:17  توسط فاطمه حسین زاده
|
جابر جُعفى مى گويد: من در خدمت امام محمّدباقر(عليه السلام) بودم كه مردى به حضور ايشان شرفياب شد و عرض كرد: خداوند شما را رحمت كند! اين پانصد درهم را كه زكات مال من است بگيريد و به مصرف برسانيد. حضرت فرمود: خود آن را بردار و به همسايگانت و ايتام و مساكين و برادران مسلمانت بده كه]وجوب سپردن زكات به امام [هنگامى است كه قائم ما قيام كند. و به مساوات تقسيم نمايد و ميان بندگان نيك و بد خداوند رحمان به عدل رفتار كند. هر كه از او اطاعت كند خدا را اطاعت نموده، و كسى كه از او سرپيچى كند از فرمان خدا سرپيچى نموده است. او«مهدى» ناميده شده است، زيرا به امر پنهانى هدايت شده است..
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 18:16  توسط فاطمه حسین زاده
|
عبدالله بن عباس مى گويد: پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود: در شب معراج، هنگامى كه خداوند ـ جل جلاله ـ مرا عروج داد نداى حق را شنيدم كه مى فرمود: يا محمّد! ـ لبيك اى پروردگار بزرگ! ـ آيا مى دانى ساكنان عالم بالا در چه موضوعى اختلاف نظر دارند؟ ـ پروردگارا! نمى دانم. ـ آيا هنوز وزير، برادر و جانشينى بعد از خود از ميان بنى آدم برنگزيده اى؟ ـ پروردگارا! چه كسى را بايد برگزينيم؟ تو او را براى من انتخاب كن. ـ من براى تو از ميان بنى آدم على را برگزيده ام. ـ پروردگارا! او پسر عموى من است. ـ بلكه او وارث تو و وارث علم من بعد از تو است، و صاحب پرچم تو و پرچم حمد، در روز قيامت و صاحب حوض توست تا هر مؤمنى را كه از امّت تو وارد بهشت مى شود، از آب آن سيراب كند. يا محمّد! من به خود به سختى سوگند خورده ام كسى كه دوستدار تو و اهل بيت تو و فرزندان پاك تو نباشد، از آب آن حوض ننوشد. به راستى، به راستى مى گويم: اى محمّد! تمام امّت تو را وارد بهشت خواهم كرد جز كسى كه خود ابا كند. ـ چگونه كسى از ورود به بهشت ابا مى كند؟ ـ من تو را از ميان خلق خود برگزيدم و براى تو نيز جانشينى انتخاب نمودم، تا براى تو به منزله هارون باشد براى موسى، جز آن كه]هارون نيز نبى بود، امّا [بعد از تو پيامبرى نخواهد بود. محبّت او را در قلب تو خواهم نهاد، و او را پدر فرزندان تو قرار خواهم داد. پس حقّ او بر امّت تو مانند حق توست بر ايشان آنگاه كه زنده بودى و در ميان ايشان به سر مى بُردى; هر كس حق او را ناديده بگيرد حق تو را ضايع ساخته است، و هركه از دوستى او سر باز زند از دوستى تو ابا نموده است، و هر كه از دوستى تو سر باز زند، گويى از ورود به بهشت ابا نموده است. آنگاه من به سجده افتادم، و شكر الهى را به خاطر نعمتى كه به من ارزانى داشته به جاى آوردم. در اين هنگام دوباره ندا رسيد: ـ يا محمّد! سر بردار هرچه مى خواهى از ما بخواه، تا به تو عطا كنيم. ـ پروردگارا! تمام امّت مرا تحت ولايت على بن ابى طالب(عليه السلام)قرار ده تا روز قيامت همه اطراف حوض من باشند. ـ يا محمّد! پيش از اين كه بندگان خود را خلق كنم، سرنوشت آنان را مى دانم و بر اساس آن، هر كه را بخواهم هلاك مى كنم و هر كه را بخواهم هدايت مى نمايم. علم تو را بعد از تو به على داده، و او را وزير و جانشين بعد از تو قرار داده ام تا خليفه تو براى اهل و امّت تو باشد. اراده من چنين است كسى كه با او دشمنى كند و منكر ولايت او بعد از تو باشد، داخل بهشت نگردد. و هر كه با او دشمنى كند، با تو دشمنى نموده، و هركه با تو دشمنى كند با من دشمنى نموده، و هركه دوستدار او باشد، دوستدار توست، و هركه دوستدار تو باشد، دوستدار من است. به او اين فضيلت را داديم، و به تو اين چنين عطا خواهيم كرد كه از صلب او يازده «مهدى» كه همه از فرزندان تو و دختر تو ـ فاطمه زهرا(عليها السلام) ـ باشند، خارج كنيم. ـ پرودگارا! چه زمانى وقت آن مى شود؟ ـ هنگامى كه دانايى از بين رود و جهالت آشكار گردد; قاريان قرآن زياد باشند و عالمان آن اندك; قتل و خونريزى زياد شود; فقهاى هدايت گر كاستى گيرند، و فقهاى گمراه و خيانتكار زياد شوند; شاعران زياد شوند; امّت تو قبرستانها را مسجد كنند; قرآنها و مساجد را طلاكارى و زينت نمايند; ظلم و فساد زياد شود وكارهاى نكوهيده آشكار گردد، و امّت تو امر به منكر و نهى از معروف كنند; مردان با مردان و زنان با زنان خود را ارضا نمايند; پادشاهان كافر، دوستان آنها فاجر، ياران آنها ظالم و مشاوران آنها فاسق باشند; سه خسوف، يكى در شرق و يكى در غرب و ديگرى در جزيرة العرب به وقوع بپيوندد. شهر بصره به دست مردى از ذريّه تو ـ كه پيروانش مردمى از افريقا هستند ـ خراب شود; مردمى از اولاد حسين بن على قيام كند; دجال از سوى شرق و سرزمين سيستان ظاهر شود; سفيانى ظهور كند; ـ پروردگار! پس از من، چقدر فتنه و آشوب برخواهد خاست؟
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 18:15  توسط فاطمه حسین زاده
|
فضل گويد از امام جعفر صادق(عليه السلام) شنيدم كه مى فرمايد: روزى خداوند به ابراهيم(عليه السلام) وحى كرد كه به زودى صاحب فرزندى خواهى شد. ابراهيم(عليه السلام) بسيار خوشحال شد به سرعت به نزد ساره، همسر خود، شتافت تا اين مژده مسرّت بخش را به او برساند. وقتى ساره از بشارت الهى مطلع شد، به ابراهيم(عليه السلام) گفت: چه مى گويى؟ من پير شده ام. چه طور ممكن است كه صاحب فرزندى شوم. ابراهيم(عليه السلام) سخت به فكر فرو رفت. حق تعالى دوباره به او وحى كرد و فرمود: اى ابراهيم! همسرت به زودى فرزندى به دنيا خواهد آورد كه اولاد او به خاطر اين كه مادرشان وعده مرا انكار كرد، چهارصد سال گرفتار عذاب خواهند شد! ]فرزندان ساره يعنى[ بنى اسراييل، سال ها ]به همين جهت [گرفتار عذاب ]و ستم فرعونيان[ بودند. تا اين كه روزى از طولانى شدن مدّت عذاب به تنگ آمده و چهل شبانه روز تمام به درگاه الهى گريه و زارى نمودند. در اين هنگام، خداوند متعال موسى و هارون(عليهما السلام) را مبعوث نمود تا آن ها را از دست فرعونيان نجات دهند، و صد و هفتاد سال زودتر از موعد مقرر گرفتارى آنها را بردارند. آنگاه امام جعفر صادق(عليه السلام) فرمود: شما نيز اگر براى تعجيل در فرج قائم ما(عليه السلام)گريه و زارى كنيد، خداوند فرج ما را نزديك خواهد نمود. و الاّ بايد تا آخرين روز موعد ظهور او در انتظار به سر بريد!
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 18:13  توسط فاطمه حسین زاده
|
سيد امير علاّم مى گويد: شبى براى زيارت حرم مطهّر حضرت اميرالمؤمنين(عليه السلام) مشرف شده بودم، آخر شب بود در حال گردش در حرم بودم ناگاه متوجه شخصى شدم كه به طرف ضريح امام(عليه السلام) مى رود. وقتى نزديك تر شدم، او را شناختم. او استاد دانشمند و فاضل متقى، مولا احمد اردبيلى بود. من در گوشه اى خود را پنهان نمودم و مراقب او شدم. ]كه او در اين ساعت از شب و در تاريكى و خلوت به دنبال چيست؟[ او به طرف در ضريح كه طبق معمول بسته بود رفت، وقتى نزديك در رسيد، دَرِ ضريح به روى او گشوده شد! داخل شد. كمى كه دقّت كردم، متوجّه شدم كه گويا آهسته با كسى نجوا مى كند. وقتى بيرون آمد، در بسته شد، و به سوى مسجد كوفه به راه افتاد. من نيز در پى او به راه افتادم. مقابل مسجد كوفه رسيديم، او وارد شد و در محرابى كه اميرالمؤمنين(عليه السلام) در همان جا به شهادت رسيده بود، ايستاد. پس از مدت زيادى بازگشت و از مسجد خارج شد و به طرف نجف به راه افتاد. من همچنان در تعقيب او بودم تا اين كه به مسجد حنّانه رسيديم. ناگهان سرفه ام گرفت. و نتوانستم خود را كنترل كنم، او متوجّه شد. برگشت و مرا شناخت. گفت: تو مير علاّم هستى؟ گفتم: آرى. گفت: اين جا چه مى كنى؟ گفتم: از زمانى كه شما وارد حرم اميرالمؤمنين(عليه السلام) شديد، همراه شما بودم. شما را به صاحب آن قبر قسم مى دهم جريان امشب را از ابتدا تا انتها براى من تعريف كنيد؟ گفت: به شرطى مى گويم كه تا من زنده ام، آن را براى كسى تعريف نكنى. ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 18:6  توسط فاطمه حسین زاده
|
علاّمه مجلسى(رحمه الله) مى فرمايد: مرد شريف و صالحى را مى شناسم به نام امير اسحاق استرآبادى او چهل بار با پاى پياده به حجّ مشرّف شده است، و در ميان مردم مشهور است كه طىّ الارض دارد. او يك سال به اصفهان آمد، من حضوراً با او ملاقات كردم تا حقيقت موضوع را از او جويا شوم. او گفت: يك سال با كاروانى به طرف مكّه به راه افتادم. حدود هفت يا نُه منزل بيش تر به مكه نمانده بود كه براى انجام كارى تعلّل كرده از قافله عقب افتادم. وقتى به خود آمدم، ديدم كاروان حركت كرده و هيچ اثرى از آن ديده نمى شد. راه را گم كردم، حيران و سرگردان وامانده بودم، از طرفى تشنگى آن چنان بر من غالب شد كه از زندگى نااميد شده آماده مرگ بودم. ]ناگهان به ياد منجى بشريّت امام زمان(عليه السلام) افتادم و[ فرياد زدم: يا صالح! يا ابا صالح! راه را به من نشان بده! خدا تو را رحمت كند! در همين حال، از دور شبحى به نظرم رسيد، به او خيره شدم و با كمال ناباورى ديدم كه آن مسير طولانى را در يك چشم به هم زدن پيمود و در كنارم ايستاد، جوانى بود گندم گون و زيبا با لباسى پاكيزه كه به نظر مى آمد از اشراف باشد. بر شترى سوار بود و مشك آبى با خود داشت. سلام كردم. او نيز پاسخ مرا به نيكى ادا نمود. فرمود: تشنه اى؟ گفتم: آرى. اگرامكان دارد، كمى آب ازآن مشك مرحمت بفرماييد! او مشك آب را به من داد و من آب نوشيدم. آنگاه فرمود: مى خواهى به قافله برسى؟ گفتم: آرى. او نيز مرا بر ترك شتر خويش سوار نمود و به طرف مكّه به راه افتاد. من عادت داشتم كه هر روز دعاى «حرز يمانى» را قرائت كنم. مشغول قرائت دعا شدم. در حين دعا گاهى به طرف من برمى گشت و مى فرمود: اين طور بخوان! چيزى نگذشت كه به من فرمود: اين جا را مى شناسى؟ نگاه كردم، ديدم در حومه شهر مكّه هستم، گفتم: آرى مى شناسم. فرمود: پس پياده شو! من پياده شدم برگشتم او را ببينم ناگاه از نظرم ناپديد شد، متوجّه شدم كه او قائم آل محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم) است. از گذشته خود پشيمان شدم، و از اين كه او را نشناختم و از او جدا شده بودم، بسيار متأسف و ناراحت بودم. پس از هفت روز، كاروان ما به مكّه رسيد، وقتى مرا ديدند، تعجب نمودند. زيرا يقين كرده بودند كه من جان سالم به در نخواهم برد. به همين خاطر بين مردم مشهور شد كه من طىّ الارض دارم
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 17:59  توسط فاطمه حسین زاده
|
علامه مجلسى(رحمه الله) مى فرمايد: يكى از اهالى كاشان به قصد تشرّف به بيت الله الحرام همراه گروهى از حاجيان، شهر و ديار خود را ترك مى كند. وقتى كاروان وارد نجف اشرف مى شود، به بيمارى شديدى مبتلا مى گردد، طورى كه هر دو پاى او خشك شده و از حركت باز مى ماند. همراهان او براى انجام مناسك حج چاره اى جز ترك او نداشتند، به همين جهت، او را به فرد صالحى كه يكى از مدرسه هاى اطراف حرم حجره داشت، مى سپارند و خود رهسپار مى شوند. صاحب حجره هر روز او را در حجره تنها مى گذاشت، و در را قفل مى كرد و خود به خارج شهر براى گردش و كسب روزى مى رفت. روزى آن مرد كاشانى به صاحب حجره مى گويد: من ديگر از تنها ماندن خسته شده ام. از اين جا هم مى ترسم. امروز مرا به جايى ببر و رها كن! و هر جا كه خواستى برو! مرد كاشانى مى گويد: او حرف مرا پذيرفت و مرا به گورستان دار السلام نجف برد، و در جايى كه منسوب به امام زمان(عليه السلام) و معروف به مقام قائم(عليه السلام)بود، نشاند، آنگاه پيراهن خود را در حوض شست و آن را بر روى درختى كه آن جا قرار داشت، آويخت و خود به صحرا رفت. او رفت و من تنها ماندم; در حالى كه با ناراحتى به سرانجام خود مى انديشيدم. در همين حال، جوان زيباى گندم گونى را ديدم كه وارد حياط شد. به من سلام كرد و يك راست به محراب رفت و مشغول نماز شد. آن گونه زيبا به راز و نياز پرداخت و چنان در خشوع و خضوع بود كه تا آن زمان من كسى را چنين در نماز نديده بودم. وقتى نمازش تمام شد، نزد من آمد و احوالم را پرسيد. گفتم: به مرضى مبتلا شده ام كه مرا سخت گرفتار نموده است. نه خدا شفايم مى دهد كه بهبودى يابم، و نه جانم را مى ستاند كه آسوده شوم ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 17:49  توسط فاطمه حسین زاده
|
علامه مجلسى(رحمه الله) مى گويد: هنگامى كه بحرين در تصرّف اروپاييان بود، مردى كه ناصبى و از دشمنان سرسخت اهل بيت (عليهم السلام) به شمار مى رفت، به عنوان فرماندار دست نشانده بحرين به حكومت رسيد، تا به رتق و فتق اُمور و بازسازى خرابى هاى ناشى از جنگ بپردازد. وزير مشاور او نيز مردى بود كه در دشمنى با اهل بيت(عليهم السلام)از خود او سرسخت تر بود، و با هر موقعيّتى كه به دست مى آورد، سعى در قلع و قمع و شكنجه و آزار دوست داران اهل بيت (عليهم السلام) مى نمود. روزى همين وزير ناصبى، نزد والى بحرين رفته انارى را به او نشان مى دهد كه روى آن به طور برجسته نوشته بود: لااله الاّالله، محمّد رسول الله، ابوبكر، عمر، عثمان و على خلفاء رسول الله وقتى والى نوشته هاى روى انار را ديد، بدون اين كه حتّى احتمال اين را بدهد كه آن انار ساخته دست بشر باشد، بسيار تعجب كرد و گفت: اين نشانه روشن و دليلى قوى براى اثبات اين مطلب است كه مذهب شيعيان دروغ و باطل است. نظرت درباره ارائه آن به مردم بحرين چيست؟ وزير گفت: عُمر امير دراز باد، مردم بحرين بسيار متعصب هستند و هيچ دليلى را قبول نمى كنند. با اين حال بهتر است آن ها را حاضر نموده و اين انار را به نمايش بگذاريم. اگر آن را به عنوان دليلى براى ردّ مذهب شيعه قبول كردند و بازگشتند، چه بهتر خداوند نيز تو را پاداش نيكويى عطا خواهد نمود، و اگر نپذيرفته و در گمراهى خود باقى ماندند، آن ها را به قبول يكى از اين سه راه مخيّر كن: يا حاضر شوند جزيه دهند كه در آن صورت ]مانند يهود و نصارا[ خوار و ذليل خواهند بود. يا اين كه دليلى براى ردّ اين برهان آشكار بياورند. يا در نهايت تن به مرگ داده، آن ها را از دم تيغ بگذرانيم و زنان و فرزندان و اموالشان را به عنوان اسير و غنيمت تصاحب كنيم. والى پيشنهاد وزير را تأييد كرد، و علما و بزرگان و نجبا و سادات بحرين را احضار نمود و آن انار را به آن ها نشان داد و گفت: در صورتى كه جوابى درست براى آن نداشته باشيد، يا كشته شده و زنان و اولادتان به اسارت خواهد رفت و اموالتان مصادره خواهد شد، و يا مانند كفّار بايد در كمال خفت و خوارى تن به پرداخت جزيه بدهيد. وقتى آن ها انار را ديدند، رنگشان پريد و زانوانشان لرزيد. چون هيچ كدامشان قادر به ارائه پاسخى روشن نبودند. رهبر شيعيان بحرين كه آن زمان در آن جا حضور داشت، گفت: اى امير! اگر سه روز به ما مهلت دهى، ما سعى مى كنيم پاسخى كه تو را راضى كند، پيدا كنيم و اگر نتوانستيم، هر طور كه در مورد ما مى خواهى، حكم كن! امير به ناچار پذيرفت، و آن ها مجلس او را ترك كردند، در حالى كه وحشت زده و سرگردان بودند. به سرعت مجلسى ترتيب دادند و با يكديگر به مشورت پرداختند. تا اين كه تصميم گرفتند گروهى را براى يافتن پاسخ از ميان خودشان انتخاب نمايند، ابتدا ده نفر از بهترين و پرهيزكارترين علماى شيعه، و سپس از ميان آن ها سه نفر كه بهترين آن ها بودند، انتخاب شدند. تا اين كه هر يك به نوبت در يكى از اين سه شبى كه مهلت داشتند، به صحرا رفته به راز و نياز بپردازند و با استغاثه به محضر امام زمان(عليه السلام) و حجّت خدا در روى زمين، از او بخواهند كه راه نجات از اين ورطه هولناك را به شيعيان نشان بدهد و از آن ها دست گيرى نمايد. دو شب گذشت، امّا هيچ كدام از آن ها كه شب را در صحرا به دعا و گريه و استغاثه به درگاه حق تعالى و امام زمان(عليه السلام) گذرانده بودند، چيزى نديدند. به همين خاطر نگرانى و التهاب شيعيان بيش تر شد. نفر سوّم كه محمّد بن عيسى نام داشت، با سر و پاى برهنه روى به صحرا نهاد. شب بسيار تاريك و ظلمانى بود، اما او با دلى آگاه و نورانى شروع به دعا و تضرّع و توسّل به درگاه حق تعالى نمود، و نجات مؤمنين و برطرف شدن اين بلاى عظيم را درخواست كرد. انتهاى شب بود، صداى مردى را شنيد كه مى گفت: اى محمّد بن عيسى! با اين حال آشفته در دل اين شب تاريك و اين صحراى برهوت چه مى خواهى؟ و چرا به اين جا آمده اى؟ محمّد بن عيسى گفت: اى مرد! كارى به من نداشته باش! من براى امر مهمّى به اين جا آمده ام و آن را تنها به امام و مولاى خويش خواهم گفت، كه تنها او مى تواند مرا نجات دهد، و جز او كسى نمى تواند به فرياد من برسد. آن مرد مى گويد: اى محمّد بن عيسى! من صاحب الامر هستم، حاجتت را بگو! او در پاسخ مى گويد: اگر تو صاحب الامرى خود همه را مى دانى، و نيازى به شرح من ندارى. حضرت(عليه السلام) مى فرمايد: آرى مى دانم. به خاطر وحشتى كه از آن انار و آنچه كه بر روى آن نوشته و تهديدى كه والى نموده است، آمده اى. وقتى محمّد بن عيسى اين سخن را مى شنود، به طرف او برمى گردد و مى گويد: مولا جان! آرى. تو خود مى دانى كه چه بر سر ما آمده است. تو امام و پناه مايى، و مى توانى ما را رهايى بخشى. ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 17:44  توسط فاطمه حسین زاده
|
![]()
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 11:19  توسط فاطمه حسین زاده
|
|
صفحه
در حال بارگذاري است! |