|
اباسعيد خدرى مى گويد: پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) در ضمن سخنانى در مورد دجّال فرمود: روزى دجّال خواهد آمد، امّا اجازه ورود به كوچه هاى مدينه را نخواهد داشت، بلكه در يكى از بيابان هاى وسيع اطراف مدينه متوقّف خواهد شد. در اين حال مردى كه بهترين مردم ـ و يا از بهترين مردم ـ است به سوى او مى آيد و مى گويد: شهادت مى دهم تو همان دجّالى هستى كه پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)فرموده است. دجّال مى گويد: آيا مى خواهيد كه اين مرد را بكشم و سپس زنده اش گردانم؟ آيا به من در انجام اين كار شكّ داريد؟ مردم مى گويند: نه. آنگاه دجّال آن مرد را مى كشد و سپس او را زنده مى كند. هنگامى كه آن مرد زنده مى شود مى گويد: قسم به خدا! اكنون هيچ كس از من به احوال تو بيناتر نيست. در اين هنگام دجّال قصد مى كند كه او را بكشد اما نمى تواند بر او تسلّط يابد. ابواسحاق ابراهيم بن سعد گويد: مى گويند: اين مرد حضرت خضر(عليه السلام)است.( [12] )
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 13:4  توسط فاطمه حسین زاده
|
على بن هلال از قول پدرش مى گويد: هنگامى كه پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) در بستر بيمارى ـ كه به رحلت ايشان منجر شد ـ قرار داشت، براى عيادت به خدمت شان شرفياب شدم. حضرت فاطمه(عليها السلام)بر بالين حضرت(صلى الله عليه وآله وسلم) نشسته و مى گريست، تا اين كه صداى گريه حضرت زهرا(عليها السلام) شدّت گرفت. پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)سرشان را به طرف زهرا(عليها السلام) بالا برده و فرمود: عزيز دلم! فاطمه جان! چرا گريه مى كنى؟! حضرت زهرا(عليها السلام) عرض كرد: از ضايعه اى كه بعد از شما است مى ترسم. حضرت(صلى الله عليه وآله وسلم)فرمود: عزيزم! آيا نمى دانى كه خداوند كاملاً بر احوال زمين آگاه است و در يك نظر پدرت را به رسالت مبعوث نمود، و بر اساس همان آگاهى، در نظر بعد، شوهرت را برگزيد، و به من وحى كرد كه تو را به نكاح او در آورم. فاطمه جان! خداوند به ما اهل بيت هفت خصلت عطا نموده است كه به كسى قبل از ما عطا نشده، و پس از ما نيز به كسى عطا نخواهد شد: اوّل آن كه من، خاتم پيامبران و برترين ايشان و محبوب ترين مخلوق در نزد خدا هستم و پدر توأم. دوّم آن كه جانشين من، بهترين جانشينان و محبوبترين ايشان نزد خدا است و او شوهر توست. سوّم آن كه شهيد ما، بهترين شهدا و محبوب ترين آنها نزد خدا است، و او حمزه، عموى پدر و عموى شوهر توست. چهارم از ماست آن كه دوبال دارد و هرگاه بخواهد با آن در بهشت با ملائكه پرواز مى كند، و او پسر عموى پدر و برادر شوهر تو است. پنجم و ششم; دو نوه پيامبر اين امّت فرزندان تو هستند، حسن و حسين، كه آقاى جوانان بهشتند، و قسم به خدا! پدرشان از هر دوى آنها نيز نيكوتر است. هفتم; فاطمه جان! قسم به كسى كه مرا به پيامبرى بر انگيخت، مهدى اين امت فرزند آن دو ]حسن و حسين(عليهما السلام)[ است. هنگامى كه دنيا را هرج و مرج فراگيرد آشوبها پديدار گرديدند، راهها بسته شده و گروهى، گروهى ديگر را غارت مى كند، بزرگان به كودكان رحم نمى نمايند، و كوچكترها حرمت بزرگان را رعايت نمى كنند، در اين هنگام خداوند از نسل آن دو كسى را بر مى انگيزد كه قلعه هاى گمراهى و دل هاى قفل زده را مى گشايد. و اساس دين را در آخرالزمان استوار مى كند، چنان كه من در آخرالزمان (دوره رسالت) آن را استوار نمودم، و زمين را پس از آن كه از ظلم و جور انباشته شده باشد پر از عدل و داد مى كند. فاطمه جان! اندوهگين مباش و گريه مكن همانا خداوند ـ عزوجل ـ از من نسبت به تو مهربان تر و رئوف تر است، و اين به خاطر جايگاه تو نزد من و مهر توست در قلب من; خداوند تو را به مردى تزويج نمود كه از جهت خاندان بزرگ ترين مردم، و از جهت بزرگوارى و مقام برترين ايشان، و مهربان ترين آن ها نسبت به مردم، و عادل ترين آنها در مساوات، و بيناترين آنها در رويدادها و مسائل است. و من از خدا خواسته ام كه تو اوّلين كسى باشى كه از اهل بيتم به من ملحق خواهى شد.( [10] ) ]آنگاه آثار سرور و شادى در چهره حضرت زهرا(عليها السلام) نمايان شد.[
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 12:59  توسط فاطمه حسین زاده
|
امام جعفر صادق(عليه السلام) مى فرمايد: روزى رسول اللّه(صلى الله عليه وآله وسلم) در بقيع تشريف داشتند. در اين حال اميرالمؤمنين على(عليه السلام) به خدمت شان شرفياب شده و سلام نمود. حضرت رسول(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود: بنشين. حضرت على(عليه السلام) اطاعت امر نموده و سمت راست پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)نشست، چند لحظه بعد جعفر بن ابى طالب كه به بيت رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) رفته بود و فهميده بود كه حضرت در بقيع تشريف دارند، از راه رسيده سلام كرده و سمت چپ پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) نشست. مدّتى نگذشت كه عبّاس عموى پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) نيز از راه رسيد و سلام كرد و مقابل پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) نشست. او نيز مانند جعفر بن ابى طالب با راهنمايى اهل خانه پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) در جستجوى پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) به بقيع آمده بود. آنگاه پيامبر رو به على(عليه السلام) نموده فرمود: مى خواهى خبرى و بشارتى به تو بدهم؟ حضرت امير(عليه السلام)عرض كرد: آرى! يا رسول اللّه! پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود: همين حالا جبرئيل نزد من بود و به من اطّلاع داد كه قائم ما ـ كه در آخرالزمان خروج مى كند و زمين را بعد از آن كه از ظلم و جور انباشته شده باشد، پر از عدل و داد مى كند ـ از نسل تو و از فرزندان حسين(عليه السلام)خواهد بود. حضرت على(عليه السلام) عرض كرد: هر چيزى كه از خدا به ما مى رسد، به واسطه شماست. آنگاه رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) رو به جعفر بن ابى طالب نمود و فرمود: مى خواهى به تو نيز خبرى و بشارتى بدهم؟ جعفر عرض كرد: آرى! يا رسول اللّه! پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمودند: همين حالا كه جبرئيل نزد من بود به من اطّلاع داد آن كسى كه از قائم ما حمايت مى كند از نسل تو خواهد بود. آيا او را مى شناسى؟ جعفر عرض كرد: نه. پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود: او كسى است كه چهره اش طلايى و دندانهايش مرتب و شمشيرش آتش بار است، به ذلّت داخل كوه مى شود، و به عزّت از آن خارج مى گردد. در حالى كه جبرئيل و ميكائيل او را حمايت مى كنند. آنگاه حضرت(صلى الله عليه وآله وسلم) رو به عبّاس نموده فرمود: مى خواهى تو را نيز از خبرى آگاه سازم؟ عبّاس عرض كرد: آرى. اى رسول خدا ! حضرت(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود: جبرئيل به من گفت: واى از آنچه اولاد تو، از فرزندان عبّاس مى بينند. عبّاس عرض كرد: آيا از نزديكى با زنان خوددارى كنم؟ حضرت(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود: خداوند آنچه را كه مقدّر كرده است، خواهد شد.( [9] )
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 12:56  توسط فاطمه حسین زاده
|
|
صفحه
در حال بارگذاري است! |