|
ابو جعفر مروزى مى گويد: محمّد بن جعفر با گروهى كه امام حسن عسكرى(عليه السلام) را در زمان زندگى آن حضرت ملاقات نموده بودند، و در ميان آنها على بن احمد بن طنين نيز حضور داشت، جهت زيارت مرقد مطهر امام حسن عسكرى(عليه السلام) به محلّه عسكر شرفياب شدند. محمّد بن جعفر براى اذن دخول، اسامى زائرين را در نامه اى نوشت. على بن احمد گفت: نام مرا ننويس من اجازه نمى گيرم. او هم نام او را ننوشت. امام زمان(عليه السلام) در پاسخ نوشته بودند: تو و آن كه اجازه نخواست هردو داخل شويد.
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 14:49  توسط فاطمه حسین زاده
|
ابوالحسن مادرائى مى گويد: وقتى «اذكوتكين» با يزيد بن عبداللّه جنگيد، و «شهر زور» كه ناحيه وسيعى از مرز عراق تا همدان است به تصرف خود در آورد، و به خزائن يزيد بن عبداللّه دست يافت، ما مجبور شديم كه خزانه را بدون هيچ كم و كاستى به «اذكوتكين» تحويل دهيم. مشغول اين كار بوديم كه شخصى نزد من آمد و گفت: يزيد بن عبداللّه، فلان اسب و فلان شمشير را جهت تقديم به حضرت حجت(عج) كنار گذاشته بود آنها را به من بده. من از تحويل آنها خوددارى كردم و اميدوار بودم كه بتوانم آنها را براى مولايم حضرت حجت(عليه السلام) نگهدارم. امّا مأموران «اذكوتكين» سخت گرفته و به دقّت همه چيز را بررسى كردند، به همين جهت من نتوانستم كه از تحويل آن دو خوددارى كنم. من ارزش آن دو را حدوداً هزار دينار تخمين زدم و وجه آن را كنار گذاشتم و آن دو را تحويلشان دادم، و به خزانه دار گفتم: اين هزار دينار را بگير و در يك جاى مطمئن نگه دار، و هرگز آن را براى خرج كردن به من نده هرچند بسيار نيازمند باشم. روزى در خانه نشسته بودم و به كارها رسيدگى مى كردم، گزارشات را گوش مى دادم و امر و نهى مى كردم، ناگاه ابوالحسن اسدى ـ كه گاهى نزد من مى آمد و من نيازهاى او را بر طرف مى كردم ـ نزد من آمد. مدّت زيادى نشست. من نيز از انجام كارها بسيار خسته شده بودم، و مى خواستم استراحت كنم، گفتم: چه كارى دارى؟ گفت: بايد تنها با تو سخن بگويم. من به خزانه دار دستور دادم كه جايى در خزانه براى ما آماده كند، وقتى وارد خزانه شديم نامه كوچكى را بيرون آورد كه حضرت حجت(عليه السلام) در آن خطاب به من نوشته بود: «اى احمد بن حسن! هزار دينارى را كه بابت وجه آن اسب و آن شمشير در نزد تو داريم به ابوالحسن اسدى تحويل بده!» هنگامى كه از آن مضمون نامه مطلع شدم، به سجده افتادم و خدا را شكر كردم كه بر من منّت نهاد و دانستم كه ايشان حجّت بر حق خداوند هستند، زيرا هيچ كس غير از خودم، از اين موضوع اطّلاعى نداشت. آن قدر از منّتى كه خداوند بر من نمود خوشحال شدم كه سه هزار دينار نيز بر آن مال افزودم.( [25] )
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:24  توسط فاطمه حسین زاده
|
اباسعيد خدرى مى گويد: پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) در ضمن سخنانى در مورد دجّال فرمود: روزى دجّال خواهد آمد، امّا اجازه ورود به كوچه هاى مدينه را نخواهد داشت، بلكه در يكى از بيابان هاى وسيع اطراف مدينه متوقّف خواهد شد. در اين حال مردى كه بهترين مردم ـ و يا از بهترين مردم ـ است به سوى او مى آيد و مى گويد: شهادت مى دهم تو همان دجّالى هستى كه پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)فرموده است. دجّال مى گويد: آيا مى خواهيد كه اين مرد را بكشم و سپس زنده اش گردانم؟ آيا به من در انجام اين كار شكّ داريد؟ مردم مى گويند: نه. آنگاه دجّال آن مرد را مى كشد و سپس او را زنده مى كند. هنگامى كه آن مرد زنده مى شود مى گويد: قسم به خدا! اكنون هيچ كس از من به احوال تو بيناتر نيست. در اين هنگام دجّال قصد مى كند كه او را بكشد اما نمى تواند بر او تسلّط يابد. ابواسحاق ابراهيم بن سعد گويد: مى گويند: اين مرد حضرت خضر(عليه السلام)است.( [12] )
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 13:4  توسط فاطمه حسین زاده
|
|
صفحه
در حال بارگذاري است! |